در زمان های خیلی دور و قدیم
تو یه شهر کوچیک تو یه گوشه ایی از این دنیا
یه زن شوهر بودن که خیلی با هم خوب بودن این دوتا خیلی هم دیگرو دوست داشتن
شغل این زن شوهر نخ ریسی بوده
اینا زندگیشونو میکردند تا اینکه یه روز یه اتفاقی افتاد
به نظر شما چه اتفاقی میتونه باشه ؟؟؟؟؟؟؟
همین اتفاق کوچیک لب بوسیدن ولذتشو اختراع میکنه
یعنی همین زن شوهر ابداع کنندش بودند
خوب میگفتیم یه تیکه نخ از همون دستگاه نخ ریسی اونا جدا میشه و میفته
اسمه اون مرد که آلبرت بوده به خانمش که اسمش جولیا بوده میگه
جولیا اون سر نخو بده به من
جولیا هم که دستاش مثل آلبرت بسته بوده با لباش نخو بر میداره میده به لبای آلبرت
و اینجا بوده که لذتش کشف میشه
من موندم در اون لحظه اون نخه چی میشه اون وسط
خلاصه مهم این بودش که لذتش کشف شدش